سفارش تبلیغ
صبا
شتابزدگی را واگذار و در حجّت بیندیش و خود را از پریشان گویی نگاه دار، تا از لغزش ایمن بمانی . [امام علی علیه السلام]
سید احمد موسوی بیوکی - عکس روز
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  • در یاهو
  • من سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بی پاینش...........فریاد رو می پرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش......فردا رو دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کج مدار........پائیز رو می پرستم به خاطر عدم احتیاج، عدم اعتنایش به بهار.......آفتاب رو دوست دارم به خاطر وسعت روحش...که شب نا پدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد

    به نقل از عشق مهتاب



    سید احمد موسوی بیوکی ::: یکشنبه 85/8/21::: ساعت 10:41 عصر
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت: متفرقه

    سلام این رو از  مجله شهریاران جوان برداشتم که اگه اشتباه نکنم اثر آقای خسروانجم هست

     

     

     



    سید احمد موسوی بیوکی ::: جمعه 85/8/19::: ساعت 9:16 عصر
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت: متفرقه

    آیا شما خدا هستید؟


     
    در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: خانم! شما خدا هستید؟زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم.پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید.
     
     
    به نقل از گنجینه


    سید احمد موسوی بیوکی ::: جمعه 85/8/19::: ساعت 8:53 عصر
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت: متفرقه

    آری این است عاقبت یک دیکتاتور:




























    به نقل از  عکسستان


    سید احمد موسوی بیوکی ::: سه شنبه 85/8/16::: ساعت 6:1 عصر
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت: عکس و عکاسی

    زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست .

    هرکس نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ،

    صحنه پیوسته بجاست ،

    خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد .

    سلام

      دوستان من این ره یجایی دیدم و نوشتم ولی نمیدونم کی گفته اگه کسی میدونه ممنون میشم به من هم بگه.



    سید احمد موسوی بیوکی ::: سه شنبه 85/8/16::: ساعت 5:33 عصر
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت: متفرقه

    سلام میکنم به همه ی دوستان خوبم  چند وقتی بود که بروز نکرده بودم و دیروز  این کار رو کردم که مطالبی که دیروز فرستادم یعنی همسفر مال وبلاگ گنجینه بود و یک نصیحت و کوچکترین وبلاگ نویس ایران مال وبلاگ آقای تمیزکلار بود که از همین جا از این دو دوست خوبم عذر میخوام و امید وارم که این قسمت انتقال به وبلاگ تصحیح بشه و مشکلی پیش نیاد .

    سید احمد موسوی بیوکی ::: سه شنبه 85/8/16::: ساعت 5:25 عصر
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت: متفرقه

     

    یه آهنگ زیبا و ملایم از بنیامین.... از فیلم گرگ و میش که تازگیا اکران شده....

    عزیزان.... از همه تون التماس دعای عاجزانه دارم.... به خدا راه دوری نمیره اگه فقط 2 دقیقه برای همنوعامون دست به دعا بر داریم....یادمون باشه از قدیم گفتن:

    به زلف ات نناز که به تبی بنده.... به مال ات نناز که به شبی بنده....

     حالا که می دونیم از فردامون هیچی نمیدونیم از خدا بخواهیم که عاقبتمونو ختم به خیر کنه.... یا علی مدد

     

    حالا که با هم یکی شدن دلامون          حالا که جاده هم افتادن به پامون

    یکی از او بالا داره می شنوه صدامونو    به گمونم که اثر داره دعامون

     همسفر ای هم ستاره...

    دانلود فایل به حجم2.4 MB

     



    سید احمد موسوی بیوکی ::: دوشنبه 85/8/15::: ساعت 5:12 عصر
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت:

    کوچکترین وبلاگ نویس ایران

    آقایان و خانم هایی که ادعا می کنند چند سال وبلاگ نویسن ، یا از فلان سنی که داشتن وبلاگ نویس شدن

    دیگه باید همه برین پارکینگ ماشین ها رو پارک کنید

    چون چند وقتیه (2/8/85) یه گل پسری به نام محمد امین با عنوان خلبان از قم و سه ساله ، وبلاگ نویسی رو شروع کرده و از همین الان هم داره مدیریت و ریاست رو تمرین می کنه چون تو وبلاگش خوندم که این آقا کوچولو نظریاتش رو دستور می ده و خانواده و یا داییش آنها را در وبلاگ اجرا می کنن ، خوب این هم یه جورشه دیگه

    به نظر من ، ما ها که از 12-13 سالگی سرمون برای این کارها درد گرفت ، شدیم این و یک روز خوش برای اطرافیان و خانواده نذاشتیم وای به حال خانواده این محمد امین کوچولوی ما

    بهترین حرفش اینه که (آقای راننده آروم برون تا تصادف نکنی) و یه بدی ایی هم داره اینه که (استقلالیه) البته چیز مهمی نیست بزرگ می شه یاد می گیره و می فهمه، راستی پاتوق هم داره ، ای داد بی داد ما تو این 23 ساله متاسفانه پاتوق نداشتیم ولی اون کوچولوی ما پاتوق داره اونم کجا ، مهد کودک ، می گن هم بعضی موقع ها غیر قابل تحمل می شه یعنی داد می زنه و دعوا می کنه من بهش می خوام بگم پسر خوب ما که ساکت بودیم حالا شب ها با قرص آرام بخش و کلردیاز پوکساید می خوابیم ، حیفه یه ذره مراعات خودت رو بکن

    به هر حال این رو نوشتم که اونهابی که با این معجزه قرن 21 آشنا نشدن برن تو وبلاگ اون و باهاش آشنا بشن

    آدرس : http://khalaban.parsiblog.com/

    یه نکته هم به مادر محمد امین ،که یادتون نره هر روز برای محمد امین اسپند دود کنید و صدقه بدید تا چشم بد ان شاء ا... ازش دور با شه

    در همین جا هم براش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در آینده توی کار و فعالیت تو جاهای خوب خوب و بالا بالاها ببینمش

     



    سید احمد موسوی بیوکی ::: دوشنبه 85/8/15::: ساعت 5:4 عصر
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت:

    یک دوست خوب می گفت

     آدما مثل کتابند که تا وقتی تموم نشن جذابند

    پس سعی کن خودتو تند تند جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم بشی

    برای این که وقتی تموم بشی

    مطمئن باش میرن سراغ یک کتاب دیگه

     



    سید احمد موسوی بیوکی ::: دوشنبه 85/8/15::: ساعت 5:4 عصر
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت:

    عاشقان عیدتان مبارک

    ماه شوال با اون هلال اول ماهش بالاخره از راه رسید. این عید رو به همه شما عزیزان و دوستان خوبم صمیمانه تبریک میگم و امیدوارم همه دعاها و عباداتتون قبول حق باشه...

    حق یعنی خدا، این موضوع این قسمت از کتاب «پیامبر و دیوانه»است که براتون انتخاب کردم که البته در قالب یک داستان کوتاه اومده ... امیدوارم بپسندید.

    خدا

    در زمانهای دور‍،هنگامیکه لبهایم برای نخستین بار به لرزه درآمد و آماده سخن گفتن شد، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:

    «پروردگارا! من بنده توام و تو را پرستش کردم

    اراده پنهان تو شریعت من است و تا زمانی که زنده ام از تو اطاعت خواهم کرد.»

    اما...

    اما خداوند پاسخم را نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت و از چشمانم پنهان شد.

    * * *

    هزار سال بعد،برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم:

    خداوندا! من آفریده توام. تو مرا از خاک آفریدی

     و از روحت در من دمیدی همه وجودم از توست»

    اما، خداوند پاسخی نداد.

    آنگاه هزار سال بعد،باز از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا چنین سخن گفتم:

    «خدای من ! ای پدر مقدس ! من فرزند دوست داشتنی تو هستم

    با عشق و دلسوزی مرا بوجود آوردی و با مهر و عبادت، ملکوت را به ارث خواهم برد»

    این بار نیز خداوند پاسخی نداد و همچون مه ای که تپه های دوردست را می پوشاند، از من گذشت.

    * * *

    هزار سال بعد از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار، با خدا سخن گفتم:

    «ای آفریدگار من ! ای کمال و آرمان و مقصد من ! ای حکیم دانا !

    من گذشته تو و تو فردای منی. من ریشه های تو در زمین و تو روشنایی آسمانها هستی

    ما با هم در مقابل خورشید رشد می کنیم»

    در این هنگام خداوند بسوی من خم شد و سخنان شیرینی را در گوشم زمزمه کرد و همجون دریایی که جویباری را در بر می گیرد، مرا در اعماق خود فرو برد

    و زمانی که بسوی دره ها و دشت ها سرازیر شدم، خدا نیز آنجا بود

     

     



    سید احمد موسوی بیوکی ::: پنج شنبه 85/8/4::: ساعت 1:45 صبح
    نظرات دیگران: نظر
    موضوعات یادداشت:

    <      1   2   3   4   5   >>   >
    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 19
    کل بازدید :102942

    >>اوقات شرعی <<

    >> درباره خودم <<
    سید احمد موسوی بیوکی - عکس روز
    مدیر وبلاگ : سید احمد موسوی بیوکی[79]
    نویسندگان وبلاگ :
    محمدرضا فلاح پور[0]


    >> پیوندهای روزانه <<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    سید احمد موسوی بیوکی - عکس روز

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<
    SusaWebTools